محکوم سرنوشت غریب م
با شانه های خم شده
هر روز
تا بشکند برای همیشه!
محمدعلی بهمنی

در را بهم کوبید ورفت
اکنون چگونه نگاه دارم
عطر را در فضا
نم اشکهایش را در پیراهنم؟؟؟
رضا چایچی
سلام به همه دوستهای خوبم.اومدم اما نیومده میرم.
دوستدارتان علیرضا
قطره ها چشم انتظاران همند چون بهم پیوست جانها بی غمند
هر حبابی دیده ای در جستجوست چون رسد هر قطره گوید : دوست دوست ...!
می کشند از عشق هم قلب تهی ای مهر ورزان همرهی.
با تب تنهایی جانکاه خویش زیر باران میسپارم راه خویش
سیل غم در سینه غوغا میکند قطره دل میل دریا میکند
قطره تنها کجا دریا کجا ؟
دور ماندن از رفیقان تا کجا !
همدلی کو؟ تا شوم همراه او ! سر نهم هر جا که خاطرخواه او!
شاید از این تیرگیها بگذریم رو بسوی روشنائیها بریم
میروم شاید کسی پیدا شود
بی تو کی این قطره دل دریا شود؟
فریدون مشیری
ناودانها شر شر باران بی صبریست
آسمان بی حوصله حجم هوا ابریست
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سر انگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد:«خانه ام ابریست»
زنده یاد قیصر امین پور
سلام به همه دوستهای خوبم.چقدر محیط اینجا برام سنگین شده تو سایت خودم احساس غربت میکنم دیگه فکر میکنم این فضا متعلق به من نیست نمیدونم حس عجیبی دارم.
علیرضا
با عرض سلام و درود فراوان به همه دوستان عزیزم قبل از هر چیز باید از همتون معذرت خواهی کنم که امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید.
اما امشب به هر جون کندنی که بود آپ کردم چون به دلایلی کامپیوترم ضبط شده بود و اینجانب تا الآن تونستم این دعای سال تحویل روبراتون بذارم البته اصلآ جالب نیست اما چه کنم که خستگی و خواب روزگارمو سیاه کرده و اما عید و این سال جدید ر به همه تبریک گفته و امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین به دور از هر بلا و مصیبت والله حرف زیاد داشتم اما دیگه نمیتونم بشین عید همتون مبارک.
در پایان از جوجوی خوبم تشگر میکنم که تا این وقت منو یاری کرد.باز هم از همه تقاضای بخشش دارم.
یا علی
بر آن فانوس کهش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آ آینه زنگار بسته
بر آن گهواره کهش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در کهش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کسش ننهاده دیری پای بر سر
بهار منتظر بی مصرف افتاد!
شاملو


این روزهای برام روزهای غریبیه یه جورایی احساس دگر گونی میکنم نمیدونم چه مرگمه البته میدونما اما بدون اینکه بفهمم میرم تو فکر البته تو این هفته بیش از چهار بار تصادف کردم البته هیچکدوم مقصر نبودم(قابل توجه جوجو)اما جالب این که همه این مقصرین بهم گفتن که متوجه من نشدن یا اینکه منو ندیدن فکر کنم نامرعی شدم یا شاید وجود خارجی ندارم چه میدونم خل شدم راستی امروز پشت یه وانت دیدم نوشته بود که برگ از درخت خسته شده بود پاییز رو بهونه کرد قشنگ بود نه من که خیلی باهاش حال کردم.همین
جوجوی عزیزم این کامنت تقدیم به تو و قلب پاکت.(پیشی)این مطلب رو جایی خوندم و خیلی برام تآثیر گذار بود بنا براین دلم نیومد براتون ننویسم در ضمن اگه تجربه ای هم در این مورد داشتین ممنون میشم برام بنویسین.




