تبليغاتX
هوای تازه
جمعه 21 تیر1387
سگی که پارس میکنه نمیگیره
با سلام به همه دوستهای خوبم

حقیقتش امشب نمیخواستم آپ کنم اما اومدم چیزی دانلود کنم بنا بر این گفتم...به هر حال.

الان چند وقتی میشه که از رسانه های مختلف میشنویم که اسرائیل گفته به ایران حمله میکنه در واقع چند روز پیش که داشتم شبکه وآ رو نگاه میکردم بحث همین مورد داغ بود هر کدوم تحلیلی در این مورد داشتم هر چند که از این حضرات دل خوشی ندارم اما این سیاسیون تحلیل گر فارسی زبان( به گفته خودشون) جوری از این حمله صحبت میکردن که انگار هیچ وابستگی به این کشور نداشته و سرنوشت مردم براشون مهم نیست البته به عقیده بنده سگی که پارس میکنه نمیگیره و من هم به عنوان یک جوان این مملکت باز هم میگم با وجود اینکه دلم از دست این احمقها خونه اما اجازه نمیدم که به کشورم آسیبی برسونن شما نظرتون چیه حتمآ برام بنویسید.

یا علی

نوشته شده توسط علیرضا در 2:19 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 14 تیر1387
بد شانسی بزرگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دارم دیوونه میشم دو ساعت نشستم نوشتم  کلی بیخوابی کشیدم اما نمیدونم مطلبم بعد از سند کردن کجا میره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط علیرضا در 2:46 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 28 خرداد1387
و اما امروز.....
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستهای گل خودم چه اونهایی که به من سر زدن و چه اونهایی که سر نزدن امیدوارم که همیشه شاد سرزنده و خوشحال باشین

من که امروز یکی از بهترین روزهای عمرم بود امروز پس از سالها انتظار به آرزوم رسیدم و پس از این همه این شاخ و اون شاخ پریدن به یک شغل ایدال رسیدم و تونستم به عنوان مدیر در یکی از شرکتهای خصوصی استخدام بشم و از روز شنبه با تحویل مدارک اصلیم شروع به کار کنم البته کمی باید دست به عصا باشم چون در ضمینه مدیریت اداری تجربه و سابقه دارم اما مدیریت کامل خیلی نه با توجه به اینکه اهرمهای خوبی هم در این موارد دارم اونقدر خوشحالم که خوابم نمیبره     نمیدونم چی بگم فقط از همه میخوام که برام دعا کنید تا در کارم موفق بشم  البته امکان داره در مواردی ازتون راه کار بخوام آخه همه چیز را همگان دانند و من محتاجم به راهنمایی شما .....

فعلآ شب به خیر هر چند که من بیدارم

نوشته شده توسط علیرضا در 2:25 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 20 خرداد1387
پنگوئن شمال
با سلام خدمت همه دوستهای عزیز راستش این عکس رو لب دریای چمخاله (لنگرود) گرفتم آخه این تعطیلات رفتیم شمال گذشته از ترافیک خیلی حال داد وای چه هوایی به دور از هر آلودگی بوی نم بارون و امان از بی بنزینی.................
نوشته شده توسط علیرضا در 3:13 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
بارسلون
امشب تصمیم داشتم که با یک مطلب توپ آپ کنم اما باخت بارسا اونقدر حالم و گرفت که دپرس شدم هر چند که خیلی از فو تبال سر در نمیارم اما به این تیم گرایش خاصی دارم در هر صورت باخت دیگه چه میشه کرد

آخی ریکارد چقدر ناراحت بود از قرار دیگه باید فکر اسباب کشی باشه خیلی دلم براش سوخت در پایان به این شعر بسنده میکنم

گویند خدا همیشه با ماست   ای غم نکند خدا تو باشی

یاعلی شب همه خوش

نوشته شده توسط علیرضا در 1:43 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 8 اردیبهشت1387
جرات دیوانگی
 

انگار مدتیست که احساس میکنم

خاکستری تر از دو سال گذشته ام

احساس میکنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم

هر وقت خواستم

 در بیست سالگی متولد شوم

انگار

فرصت برای حادثه                          از دست رفته است

از گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی...

آه...

مردن چقدر حوصله میخواهد

بی انکه در سراسر عمرت

یک روز٬یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی!

انگار این سالها که میگذرد

چندان که لازم است           دیوانه نیستم

احساس می کنم  که پس از مرگ          عاقبت

یک روز              دیوانه می شوم!

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب تر از این            باشم

با این همه تفاوت

احساس میکنم کمی بی تفاوتی        بد نیست

حس میکنم که انگار

نامم کمی کج است

و نام خانوادگی ام ٬ نیز

از این هوای سربی                       خسته است

امضای تازه من                دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش

آن نام را دوباره             پیدا کنم

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم     افتاد

و لا به لای خاطره ها گم شد

آتجا که

یک کودک غریبه

با چشمهای کودکی من نشسته است!

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است!

آه٬ ای شباهت دور!

ای چشمهای مغرور!

این روزها کهخ جرآت دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم!

 بگذار دست کم  

کاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم!

بگذار...                        بگذریم!

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگه

برای تو هم دلم تنگه!؟

چقدر این شعر زنده یاد قیصر امین پور امشب خالیم کرد............

نوشته شده توسط علیرضا در 3:40 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 30 فروردین1387
یکی از همین روزها
امروزه خانه های بزرگتر٬ اما خانواده های کوچک تری داریم

رفاه بیشتر٬اما وقت کم تری داریم

مدارج تحصیلی بالاتر٬اما تشخیص و تمیزمان کم تر شده است

کارشناسان و متخصصین بیشتر٬اما مشکلات بیشتری داریم

مصرفانه خرج میکنیم٬کم میخندیم٬تند رانندگی می کنیم ٬فورآ عصبانی می شویمْتا دیروقت نمی خوابیم٬از خواب بیدار می شویم٬کم مطالعه می کنیم٬زیاد تلوزیون تماشا می کنیم و به ندرت عبادت می کنیم

اموال مان را چند برابر کرده ایم٬اما ارزش هامان را کاسته ایم

زیاد حرف می زنیم٬کم محبت می کنیم و زیاد دروغ می گوییم

می دانیم چگونه امرار معاش کنیم٬اما زندگی کردن بلد نیستسم٬به عمرمان سال اضافه کردهایم٬نه زندگی

ساختمان های بلند تری داریم٬ اما تعادل کم تر٬بزرگراه های پهن تری داریم٬اما دیدگاه تنگ تر

بیشتر خرج می کنیم٬اما کمتر داریم٬بیشتر می خریم٬اما کم تر بهره مند می شویم

از زمین تا ماه رفته و برگشته ایم٬اما نمی توانیم برای دیدن همسایه تاز ه مان تا آن طرف خیابان برویم

بر جهان بیرون غلبه کرده ایم٬اما بر درون مان٬نه.اتم را شکافته ایم٬اما تعصبهامان را نشکسته ایم

بیشتر می نویسیم٬اما کمتر یاد می گیریم.بیشتر نقشه می کشیم٬ اما کمتر عملی می کنیم

یاد گرفته ایم شتاب کنیم٬صبر را فراموش کرده ایم.درآمد بیشتر٬اما اصول اخلاقی کم تری داریم

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری در خود نگه دارند و نسخه های بیشتری چاپ کنند

با این همه٬کمتر با هم ارتباط داریم.کمیت زیاد٬اماکیفیت کمی داریم

اکنون زمان تند خوری و کند هضمی شده٬زمان مردمانی با قامت های رفیع و شخصیت های پست٬زمان سودهای گزاف و روابط تو خالی

زمان اوقات فراغت بیشتر٬اما شادی کم تر٬خوراک بیشتر اما خاصیت کم تر

داشتن دو در آمد٬اما طلاق بیشتر٬خانه تجملی تر٬اما ویران تر

به همین دلیل توصیه می کنم چیز ها تان را برای مناسبتی خاص نگه ندارید٬هر روز یک مناسبت خاص است

دانش بجویید٬بیشتر بخوانید٬در ایوان خانه تان بنشینید و برای مدتی خواسته هاتان را کنار بگذارید و فقط منظره پیش روی تان را تحسین کنید

برای خانواده و دوستانتان بیشتر وقت بگذارید٬غذای دلخواه تان را بخورید و به جا های که دوست دارید بروید.زندگی٬زنجیره ای از بهره مند شدن هاست٬نه صرف زنده ماندن

در ظرف کریستال بنو شید٬بهترین عطرتان را برای بعد نگه ندارید٬هر وقت دل تان خواست مصرفش کنید

عبارتی مانند(یکی از همین روزها)و(بالاخره یک روز)را از واژگان تان پاک کنید.بیایید همین حالا نامه ای بنویسیم که ((یکی از همین همین روزهایی))در کار نباشد!

نوشته شده توسط علیرضا در 5:10 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 24 فروردین1387
بهار منتظر بی مصرف افتاد
 توی آپ قبلی یادم رفت به همه دوستان سال نو رو تبریک بگم اما حالا به همه دوستهای خوبم سلام میکنم و میگم که چقدر دوستشون دارم

اما بهار از راه رسید یک فصل و سال جدید رو به همراه آورد بی بهانه ای و بی عشقی ...........

وقتی که تعطیلات تمام شد تازه فهمیدم که چه بلایی سرم اومده

یک سال بزرگتر شدم یک سال بر توقعات افزوده شده یکسال تورم بیشتر شد یکسال دیگه آدمها از هم دورتر شدن یک سال دیگه انسانیت دستخوش زمان شد یک سال دیگه خواسته های ما مشمول زمان گشت و من یک سال از عمرم گذشت اما دستاورد ما چه بود. شاید انرژی هسته ای البته کسی چه میدونه شاید این بزم آغازی باشه برای شروعی دوباره یا شاید هم برعکس٬ یکی گفت خدایا آسمان تهران را از یاد برده ای اما من میگم خدایا آسمان ایران را زا یاد بردهای زمانی نام ایران لرزه بر اندام دشمنان می انداخت و دنیا در صدد دوستی با ما بود٬ کجا رفت اقتدار کوروش کبیر تاخت و تازهای نادر شاه و بزرگ پرچمدار شاه عباس صفوی چرا گذشته را از یاد برده ایم

حقیقتش دیگه نمیخواستم بنویسم بعد از انتخابات کثیف و مفتضه دوست داشتم تنها سکوتی باشم بالاتر از فریاد اما فقط دلم برای دوستهام تنگ شده بود همین

بهار بودو تو بودی و عشق بودو امید                        بهار رفت و تو رفتی هر چه بود گذشت   

نوشته شده توسط علیرضا در 3:23 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 21 فروردین1387
87
با عرض سلام معذرت خدمت همه دوستهای گلم خصو صآ اون دسته از دوستان که با ایمیل و پیامهای خصوصی از غیبت طو لانیم نگران بودن دلم برای همتون تنگ شده بود

واقعیتش ما یک روز مونده به سال جدید رفتیم شمال لپ تاپم همرام بردم تا اونجا بیکار نباشم همون روز اول برادر زاده عزیزم چند روزی لپ تاپ رو برد تا ما جا بیفتیمو دیدو بازدید کنیم دستش باشی ما هم سر مون گرم بود و از طبیعت زیبا داشتیم لذت میبردیم که تو همین گیرو دار تصادف کردم نگران نباشین من چیزی نشدم اما ماشینم تا شیشه جمع شد البته تنها سمت خودم هرکی ماشین رو میدید تعجب میکرد که من با این درازای وجود چطور سالم در اومدم بدبختی اینکه گیر یک آدم (راننده مقابل)گاگول و نادانی افتاده بودم که نگو و نپرس القصه بقیه داستان پاسگاه راهنمایی و رانندگی پارکینگ همه رو هم گرفتار خودمون کردیم تا امروز اومدم کرج(خونه)

رو نوشت برای همه دوستان که لطف کرده و ایمل فرستادن برای قصور حقیر

تا بعد با مطالب و عکسهای زیبا از شمال

قربون همه دوستهای گلم خیلی دلم براتون تنگ شده بود

نوشته شده توسط علیرضا در 9:22 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 8 اسفند1386
بودن یا نبودن
بودن یا نبودن

مسله این نیست وسوسه این است

نوشته شده توسط علیرضا در 6:15 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب